عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

321

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

ساكت ماند بندوى و گستهم با چند تن از همراهان مراجعت كرده نزد هرمز رفتند و او را خفه كردند « 1 » و آنگاه به پرويز پيوسته او را گفتند : برو كه خداوند خشنودت كند ! پرويز و همراهانش بتاخت رود فرات را گذشتند چون خواستند براى رفع خستگى قدرى در دير نصرانيان بياسايند ديدبان نزديك شدن دسته‌اى از سواران بهرام را در تعاقب آنان اطّلاع داد . بندوى ، پرويز را گفت : لباس و سلاحت را با من عوض كن و راه خود پيش گير و مرا با معدودى در اينجا بگذار . در همين اثنا كه كسان بهرام نزديك ميشدند پرويز با چند تن از همراهان از دير خارج شده خود را نجات داد و بسرعت طىّ طريق نمود . بندوى سوار بر مركب در لباس و سلاح پرويز با همراهان در كرياس درب كليسا ايستاد تا سواران نزديك شدند و بمجرّد ديدن او گمان كردند پرويز است كه جوشن در بر كرده . بندوى با همراهان داخل دير شد و امر داد كه لحظه‌اى قبل از رسيدن سواران درب دير را ببندند همين كه سواران دير را محاصره كردند خود بر بام دير برآمده سواران را آواز داد كه : كسرى بشما سلام مىرساند و ميگويد منكه فعلا در دست شما اسيرم ولى چون خستگى من ما فوق آنست كه بتوانم بگويم بنابراين اگر امروز و امشب را به من فرصت استراحت دهيد براى شما ايجاد زحمتى نخواهد نمود زيرا بعدا تسليم خواهم شد و شما مرا توقيف خواهيد كرد . جواب دادند : اين كوچكترين كمكى است كه به تو ميكنيم . و پيشنهادش را پذيرفته اطراف دير را تحت مراقبت قرار دادند صبح كه بندوى ميدانست پرويز ديگر دور تر از آنست كه مورد تعقيب آنان واقع شود امر داد درب كليسا را باز كنند سربازان داخل شدند و ديدند اين بندوى است نه پرويز و دانستند كه گول خورده‌اند پس بندوى را گرفته نزد بهرام بردند و حيله‌اى را كه به كار بسته بود شرح دادند بهرام از عمل او بسيار متعجّب شده امر كرد او را حبس و زنجير كنند . پرويز خود را به موريس « 2 » پادشاه روم رسانيد كه مقدمش را گرامى داشته نهايت احترام را در حقّ او مرعى داشت و در ملاطفت و محافظت او از هيچ چيز فروگذار

--> ( 1 ) 590 ميلادى . ( 2 ) موريق .